ツ دست نویس های یک عدد من

....تا زمانیکه قلبت برای آرام شدن،نیاز به نوشتن دارد،بنویس

ツ دست نویس های یک عدد من

....تا زمانیکه قلبت برای آرام شدن،نیاز به نوشتن دارد،بنویس

ツ دست نویس های یک عدد من

مینویسم حتی اگر کسی نخواند.
حتی اگر تنهایی به من فشار بیاورد.
حتی اگر کسی سخنی نگوید و من را به نوشتن تشویق نکند.
این من تا ابد مینویسد.
زیرا بیزار است از فراموش کردن.
از فراموش شدن.
97.9.8

نوشته های منツ

۱۲ مطلب با موضوع «ذهن یهویی من» ثبت شده است

کیمیا راست میگه..

باید دست بردارم از این اخلاق مزخرفم..

هیشکی به اندازه من خودشو تحقیر نمیکنه..خودشو کوچیک نمیکنه..پشت سر خودش بد نمیگه...جلوروی خودش بد نمیگه...هیشکی به اندازه من خودشو سرزنش نمیکنه..تنبیه نمیکنه...بی توجهی نمیکنه..هیشکی به اندازه من انقدر خودشو دست کم نمیگیره..

باید دست بردارم از این من..باید بذارم کمی زندگی کنه..باید بذارم کمی شیطنت کنه...خیلی داره پیر میشه..باید بیشتر حواسم بهش باشه..باید بذارم لبخند بزنه...باید محکم بشه...هر چند که تمام تلاششو داره میکنه...

باید دست به کار بشم..باید این من را خانه تکانی کنم...

.....(:


۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۸
ما جــــــــღــــــدہツ
بعضیا تو زندگی آدم هستن
اگه ی مسافرت ساده هم برن
بدجوری دلت براشون تنگ میشه
بعضیا هستن
که مهم نیست چقدر سرت کار بریزن
چقدر غر بزنی
چقدر برات تاسف بخورن
و تو چقدر زیر لب بخندی به فکرای توی ذهنشون
مهم اینه که عاشقشونی
مهم اینه که دلت میخواد هنوز بچه بمونی..
خیلییی بچه
اونقدر که دستت رو بگیره و ببرتت مدرسه
بعضیا تو زندگی آدم هستن
که حتی فکر نبودنشون آدمو روانی میکنه
همون بعضیا که گرفتن دستشونم بهت آرامش میده...
همون بعضیا که براشون مهمی..
همون بعضیا که گاهی اونقدر کوری که نمیبینیشون...
همون بعضیا که آب شدنت رو میبینن و دلشون آزرده خاطر میشه...
همون بعضیایی که دلشون میخواد بدرخشی...
همون بعضیایی که....دوسشون داری ولی هنوز نتونستی بهشون بگی"دوست دارم"....
۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۰
ما جــــــــღــــــدہツ

سفیدی چشمانم به قرمزی کشانده شد...چه بیرحمانه گفت"بیا پرونده ات را بگیر.."

...

"مگر من چه کرده بودم؟

من تنها بیش از اندازه به اتوبوس ها اعتماد داشتم..

به ساعت همیشگی شان...

به آمدن سر وقتشان...

اما او بی وفایی کرد...

بار ها ذکر گفتم زیر لب..بار ها تمنا کردم که بیا..

آمد اما دیر آمد...

آمد اما چراغ ها لجشان گرفته بود و تا به ما میرسید رنگ صورتشان یک آن قرمز میشد...

بعد از آن همه لجبازی آخر من را به مدرسه رساند..."

....

روبه رویش که ایستادم دستانم لرزید..

لبانم لرزید و اشک هایم نا خواسته بارید...

حرف هایی که پشت سر هم روون میشدند که به او بگوید بیا و از اخلاقت دست بکش...

اشک هایی که دم از بی گناهی من میزدند...

و سخنانی که سردی اش استخوانم را می لرزاند...


۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۱
ما جــــــــღــــــدہツ
همه رنگ های دنیا را بیخیال...
جهان زیر چشمان طوسی تو میچرخد...
آنگاه که من عاشقشان هستم...


بعد از چشم مشکی طوسی زیبا ترین چشمانی ست که دیده ام.هر چند که قهوه ای هم جذابی خود را دارد..یا بعضی چشمان رنگی گاهی آدم را به وجد می آورد...اما با همه این ها طوسی هیچ گاه تکرار نمیشود..این روز ها انقدر چشم رنگی دیده ایم که دیگر جذابیتش را از دست داده است..حال فقط دو چشم است و یک رنگ طوسی...


  • شاید هم به خاطر این باشه که من عاشق رنگ طوسی ام..اونقدر که همه چیز زندگیم تقریبا طوسی شده...

پی نوشت:بچه هه قیافش ی جوری نبود؟ ی جوری که انگار متعجبه.یا..نمیدونم..

۱۷ آذر ۹۷ ، ۱۶:۳۴
ما جــــــــღــــــدہツ

هیچ چیز تضمین ندارد...
رابطه آدم ها یخچال و لباس شویی نیست که...
گارانتی داشته باشد...
یک روز هست و یک روز نیست...
و اگر کسی تضمین بدهد دروغ گفته است...
#فریبا_وفی

۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۲۳
ما جــــــــღــــــدہツ
به یاد روزایی که ده تا پست هم کم بود برای حرف هام..
به یاد روزهایی که سرتونو درد آوردم از نوشتن هام...
به یاد همه اون روز هایی که هیشکی باورم نکرد...
امروز سکوت خواهم کرد...
پی نوشت:
لحظه ی بغض نشد
حفظ کنم چشمم را
در دلِ ابر
نگهداری باران سخت است
زیر باران که به من زل بزنی
خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است...
#کاظم_بهمنی
۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۱:۳۰
ما جــــــــღــــــدہツ

ابر شدم..بارون شدم...ولی نه کسی فرار کرد که زیر اشک هام که خیس نشه...و نه کسی دنبال رویایی ترین تصویری که به چشم دیده بود نگریست...

۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۱
ما جــــــــღــــــدہツ

دلم میخواست پنجره مان رو به خیابون باز میشد...یک خیابان که فرق داشت با همه خیابان های عالم...خیابان باشد اما مثل کوه صدایت پخش شود...دلم میخواست بی هوا هجوم ببرم سمت پنجره و فریاد بزنم... آنقدر فریاد بزنم که همه دردهای بوده و نبوده دگر نباشند.همه خاطرات بد نیامده فرار کنند و تمامی اشک های ریخته نشده خفه شوند در چشمانم.


+از سری متن هایی که ماجده میتوانست ساعت ها درباره اش حرف بزند...ولی دیگر من سابق نیست..

۱۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۰
ما جــــــــღــــــدہツ
توی بودن هایش هم نبود.اصن گویی مهم نبود باشد یا نباشد در کل نبود.بودنش یک نبودن پر رنگ برای اثبات نبودن هایش بود و آنقدر نبود که دیگر کسی بودن هایش را نمیدید.فقط حاضری میخورد در این جهان ...فقط جسم بود و روحی که هیچ وقت نبود.قلبی که نبود.لبخندی که نبود.هیچی نبود جز یک نبودن پر رنگ که برای کامل شدنش مرگ میخواست.مرگ جسم.
۱۳ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
ما جــــــــღــــــدہツ

شاید کم رنگ باشم اما هرگز دو رنگ نیستم …


+شبتون پر از آرامش الهی:)

۱۱ آذر ۹۷ ، ۲۱:۲۱
ما جــــــــღــــــدہツ