ツ دست نویس های یک عدد من

....تا زمانیکه قلبت برای آرام شدن،نیاز به نوشتن دارد،بنویس

ツ دست نویس های یک عدد من

....تا زمانیکه قلبت برای آرام شدن،نیاز به نوشتن دارد،بنویس

ツ دست نویس های یک عدد من

مینویسم حتی اگر کسی نخواند.
حتی اگر تنهایی به من فشار بیاورد.
حتی اگر کسی سخنی نگوید و من را به نوشتن تشویق نکند.
این من تا ابد مینویسد.
زیرا بیزار است از فراموش کردن.
از فراموش شدن.
97.9.8

نوشته های منツ

۵ مطلب با موضوع «خط خطی نوشت های من» ثبت شده است

پرده را کنار زدم...به جهان پشت پنجره خیره شدم...یک دیوار جهان کوچکی بود یا بزرگ؟ یک دیوار که باران خیسش کرده بود...یک دیوار که بار ها چشمان بی سوی مرا به خود خیره کرده بود...یک دیوار که بارها ناسزا نثارش کرده بودم برای ندیدن جهانی پشت پنجره اتاقم...اما چه جهانی بزرگ تر از همان یک دیوار...گاهی نباید دید...گاهی نبینی بهتر است..و آن دیوار هم حکم همین ندیدن ها را دارد...گاهی میبینیم و کاری نمیکنم...چه بهتر که نبینیم و کاری نکنیم..هعیییی:)

+همینجوری..و شاید بی ربط:

۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۱
ما جــــــــღــــــدہツ
آفتاب از پشت کوه های سر به فلک کشیده در آمد.به کوه سلام داد.به ابر رسید،سلام داد.به پرنده که گذرش به آن اطراف خورده بود،به قطره آبی که بخار شده بود، به همه سلام داد.به بچه ای که با غرولند از خواب بیدار میشد هم سلام داد.آنقدر سلام داد که ظهر شد.به ظهر که رسید دوباره به همه خسته نباشیدی گفت.گفت و گفت تا لحظه غروب رسید.غروب که شد از همه خداحافظی کرد.

کمتر کسی به او سلام داد.کمتر کسی خسته نباشید گفت.کمتر کسی از تابیدنش ذوق کرد.کمتر کسی با دیدنش لبخند آمد روی لبش.کمتر کسی با او خداحافظی کرد.و کمتر کسی موقع خدافظی گفت:منتظرت هستم.اما کمتر کسی هم از دیدن یک طلوع و غروب دیگر ناامید بود.

پ.ن:تو خورشید را مجاز از آدمی بگیر حال و یک بار دیگر بخوان...به جای طلوع و غروب هم بیدار شدن و خوابیدنش را حساب کن.
سلام و خسته نباشید و خداحافظ رو هم مهربانی هایش بگیر و قلب تپنده اش.
شاید نبودیم لحظه ای دیگر.شاید فردا روزی او نبود.پس چرا مهربان نباشیم.چرا قدر همدیگر را ندانیم؟چرا..؟

۱۵ آذر ۹۷ ، ۰۰:۰۰
ما جــــــــღــــــدہツ

گفت:دوست داری خورد شدن کسی رو ببینی؟

گفتم:این چه سوالیه؟

گفت:دوست داری؟

گفتم:معلومه که نه.(یک نه محکم و قاطع که پشتش هزاران دلیل خوابیده باشه..)

گفت:پس چرا انقدر راحت برگ هارو زیر پات له میکنی؟

گفتم:صدای خش خش شون زیر پاهام زندگی رو برام معنا میکنه و خیلی لذت بخشه شنیدن صدای پاییز...

گفت:مگه اونا ی روزی جون نداشتن؟

گفتم:داشتن..

گفت:دیگه لهشون نکن..

گفتم:مگه میشه آدم برگ های زرد روی زمین رو ببینه و دلش پرواز نکنه برای شنیدن صداشون؟

گفت:میشه..

کمی مکث کردم و گفتم:میشه:)


بخونید:)


بیچاره پاییز … دستش نمک ندارد…

این همه ی باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان رابه او میزنند.

خودمانیم …

تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل ” بهار” خودگیر باشد

تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و

با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد …

سیاست ” تابستان ” را هم ندارد

که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند

بیچاره …..

بخت و اقبال ” زمستان ” هم نصیبش نشده

که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه ی خواهان داشته باشد !

او ” پاییز ” است

رو راست و بخشنده …

ساده دل

فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای

آدم ها بریزد،

روزی ؛

جایی ؛

لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند …

خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش رابه پای محبتش نمی‌گذارند … یکی به این پاییز بگویید

آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای …

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی

برگ هایت می گذراند و میگذرند .

تنها یادگاری که برایت می‌ماند ” صدای خش خش برگ های‌ تو بعد از رفتن آنهاست ” ..


#ناشناس

۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۸:۴۰
ما جــــــــღــــــدہツ

خاموش...روشن...خاموش...روشن...این رسم بازی روزگار بود...لحظه ای که تاریکی تمام زندگی ات را می بلعید...و لحظه ای بعد آنچنان غرق روشنایی می شدی که تاریکی را فراموش می کردی...

باید لامپ باشی که در خاموش روشن شدن ها باز هم روشن شوی...همان لامپی که در لحظات پسین عمر خود گیر می کند بین روشن ماندن و خاموش شدن..بین نفس کشیدن و تابیدن یا مردن .... لامپ که شدی،مبادا لحظه ای از امید دست بکشی...مبادا امیدت را به باد بسپاری..که آنگاه خاموشی مطلق نصیب زندگی ات خواهد شد..و بدان که آدمی به امید است که نفس می کشد...و بدان که زندگی همین لامپ هایی ست که برای روشن ماندن چشمک میزنند...پس تو چرا نه! آیا این کم لطفی نیست که نجنگی؟که برای درخشیدن تلاش نکنی؟! آیا این کم لطفی نیست که راه جلوی پایت باشد ولی تو بی راهه روی؟ گاهی نفس بکش..عمیق و به اندازه تمامی سال های بر باد رفته ات... گاهی لبخند بزن..گاهی بجنگ برای لبخند هایت..برای زندگی کردن...


+بیا و لامپ روشنی باش که در میان آن همه چشمک تنها او باقی مانده است...


پ.ن:از سری پست های قبلا انتشار و حذف شده:)
۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۴۲
منِ پر حرفツ
همه جا سفید بود. یک سفیدی مطلق.دلم برای تمامی رنگ هایی که جایی در ذهنم به یاد داشتم اما نمیتوانستم تصور کنم،تنگ شده بود.دستم را جلو بردم..ناگهان سوی چشمانم به سمت دستانم کشیده شد.آن ها هم سفید بودند.مگر میشود؟ناخوداگاه خیره شدم به خودم.به منی که سرتاسرم را سفیدی مطلق پر کرده بود.خیلی عجیب بودند آدم های اطرافم که گویی نبودند اما بودند.دلم عینکی میخواست برای متفاوت دیدن.برای رنگی دیدن.برای تجزیه همین سفید به رنگ های تشکیل دهنده اش.دلم میخواست در میان این همه کوری کمی بینا شوم. دلم میخواست...
ناگهان پاهایم به چیزی برخورد کرد.دستانم را جلو بردم. آنقدر همه چیز سفید بود که خوب مشخص نبود.کمی خم شدم و آن جسم را پیدا کردم.عینک بود.همان که چندی پیش آرزویش را داشتم.لبخند خشکیده روی لب هایم رنگ گرفت.خواستم عینک را روی چشمانم بگذارم که دیدم همه جا رنگی شده است.عینک را رها کردم و این زندگی که با لبخند هایم جان گرفته بودند را به تماشا نشستم.
 
 
+قلمت را بردار و به زندگیت رنگی بپاش🌈
 
 
۱۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۹
ما جــــــــღــــــدہツ