ツ دست نویس های یک عدد من

ツ دست نویس های یک عدد من

ツ دست نویس های یک عدد من

تا زمانیکه قلبت برای آرام شدن،نیاز به نوشتن دارد،بنویس....

نوشته های منツ
همه جا سفید بود. یک سفیدی مطلق.دلم برای تمامی رنگ هایی که جایی در ذهنم به یاد داشتم اما نمیتوانستم تصور کنم،تنگ شده بود.دستم را جلو بردم..ناگهان سوی چشمانم به سمت دستانم کشیده شد.آن ها هم سفید بودند.مگر میشود؟ناخوداگاه خیره شدم به خودم.به منی که سرتاسرم را سفیدی مطلق پر کرده بود.خیلی عجیب بودند آدم های اطرافم که گویی نبودند اما بودند.دلم عینکی میخواست برای متفاوت دیدن.برای رنگی دیدن.برای تجزیه همین سفید به رنگ های تشکیل دهنده اش.دلم میخواست در میان این همه کوری کمی بینا شوم. دلم میخواست...
ناگهان پاهایم به چیزی برخورد کرد.دستانم را جلو بردم. آنقدر همه چیز سفید بود که خوب مشخص نبود.کمی خم شدم و آن جسم را پیدا کردم.عینک بود.همان که چندی پیش آرزویش را داشتم.لبخند خشکیده روی لب هایم رنگ گرفت.خواستم عینک را روی چشمانم بگذارم که دیدم همه جا رنگی شده است.عینک را رها کردم و این زندگی که با لبخند هایم جان گرفته بودند را به تماشا نشستم.


+قلمت را بردار و به زندگیت رنگی بپاش🌈



۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۹:۵۹
ما جــــــــღــــــدہツ